مادر بزرگوار بنده _ خدا او را به همه ی خوشبختی هایش برساند! _ از سادات است. یکی از اجداد او، برادری داشته که اهل روستای «سنگر» از توابع ارومیّه و صاحب کرامات بوده است.
سال ها پیش، بنده در محضر حضرت پدرم، استاد اسداللّه داستانی بنیسی _ قدّس سرّه الشّریف _ که عارف مکتب معرفت و محبّت بود، به آن روستا رفتم.
مردم آن جا نقل می کردند که روزی مزرعه ای آتش گرفت و آن مزرعه و مزارع دیگر را سوزانید و همین طور پیش می رفت تا بقیّه ی مزارع و بلکه همه ی روستا را بسوزاند!
مردم واقعه را به میربابا، همان برادر جدّ مادرم، خبر دادند. او قرآن کریم را به دستانش گرفت و به سمت آتش رفت. هر چه به آتش نزدیک تر می شد، آتش از قرآن کریم و او، دورتر می گشت! او پیش می رفت و آتش، پس. او می رفت و آتش می رفت؛ او به جلو و آتش به عقب. _ لا الاه الاّ اللّه. اشهد انّ القرءان من اللّه و کلامه و معجزته. _ تا این که آتش به سرچشمه اش رسید و یکباره خاموش شد!
آیا این قرآن نمی تواند آتشهای هوس و نگرانی دل را خاموش کند؟! می تواند؛ حتما می تواند؛ پس همیشه با قرآن زندگی کن!
از هیبت ترس، زرد رخسارت خواند
در اوج شُکوه بودی و خوارت خواند
ای سبزترین شهید زنده؛ سجّاد!
بیمار، کسی بود که «بیمار»ت خواند
از: محمّدرضا سهرابی. کتاب صحیفه ی محرّم، ص 48
هرگز نگذاشت تا ابد شب باشد
او ماند که در کنار زینب باشد
سجّاد که سجّاده به او دل می بست
تدبیر خدا بود که در تب باشد
از: منیره هاشمی. همان کتاب، ص 49
اگه چو شد از حالت بیماری او
دامن به کمر بست پی یاری او
چون دید کسی بر سر بالینش نیست
سرگرم شد آتش به پرستاری او!
از: استاد محمّدعلی مجاهدی (پروانه). همان کتاب، ص 51
امروز سالروز قمری آغاز کار این وبگاه است. دوست دارم که هر نظری درباره ی ظاهر و مطالب آن و بنده دارید، در بخش یادداشت ها ثبت فرمایید. ممنونم.
مرحوم پدرم، حضرت استاد اسداللّه داستانى بنیسى _ قدّسسرّه _ پندهاى ذیل را در نِقاط گوناگون کتاب «پند پیران بر پوران»، خطاب به بنده نوشته است:
پسرم!
حضرت محمّد مصطفی _ صلّى الله علیه و اله _ را «بهترین پیامبر» بدان.
پسرم!
حضرت علىّ مرتضى _ علیه السّلام _ را «خلیفهی پیامبر» _ صلّى الله علیه و اله _ بدان.
پسرم!
ولایت و امامت «دوازده» امام را از جان و دل بپذیر.
حضرت قائم _ علیه السّلام _ را قائد (= پیشوای) خویش بدان.
با پیامآوران خدا به خدا برس.
روح آیات و روایات را با روح بدنت همساز ساز.
پسرم!
اشارات را از آیات و روایات به دست آور.
به اولیا توسّل کن تا توفیق بیابى.
در کنار حلقهی چهارده، حلقهبهگوش باش.
اخلاق را از پیشوایانت یاد گیر.
مرحوم پدرم، حضرت استاد اسداللّه داستانى بِنیسى _ قدّس سرّه _ پندهاى ذیل را در نِقاط گوناگون کتاب «پند پیران بر پوران»، به بنده نوشته است:
پسرم!
بدون یاد خدا سخن مگو.
پسرم!
یاد «خدا» بیشتر کن تا در یاد «خلق»، بیشتر مانى.
پسرم!
دلت را با یاد حق آرام کن.
پسرم!
خدا را با «موسیقى» از یاد مبر.
پسرم!
آلام (= دردهای) خود را با یاد حق آرام کن.
پسرم!
شب چشم سرت را ببند و چشم دلت را با یاد خدا باز کن.
مرحوم پدرم، حضرت استاد اسداللّه داستانى بنیسى _ قدّس سرّه _ در آغاز کتاب «پند پیران بر پوران»، خطاب به بنده نوشته است:
پسرم؛ اسماعیل!
این پندها را به تو هدیّه مىکنم.
پدرت؛ اسداللّه
سپس در دیباچهاش چنین نگاشته است:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمانِ الرَّحیمِ
اُدْعُ اِلى سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ
امام على _ علیه السّلام _ مىفرماید:
اَحْىِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ.
دلت را با پند، زنده نگه دار.
از نوجوانى تصمیم گرفتم که از پیران پند بگیرم و به پوران بیاموزم. به همین مناسبت، همیشه دفتر و قلمى همراه خود داشتم و هر جا که پیرمرد پرهیزکارى مىدیدم، در کنارش مىنشستم و از او مىخواستم که پندى به من بیاموزد تا آن را در صفحهی دفتر و آیینهی دلم بنگارم.
از سوى دیگر چون پند پیران باتجربه، در تربیت جوانان و نوجوانانِ باادب و پندپذیر، نقش بسزایى دارد، همّت گماشتم تا اندوختههایم را به گونهی جملههاى کوتاه و بهیادماندنى، به فرزندم، «اسماعیل»، هدیّه دهم.
امیدوارم که جوانان پندپذیر، از آنها بهره ببرند.
اسداللّه داستانى بِنیسى
3 پند کوتاه از این کتاب دربارهی پند:
پسرم!
پند پیران بپذیر تا که پویا باشى.
پسرم!
از هر کسى پندگیر؛ بهویژه از پیران.
پسرم!
هر روز هفده بار به خود پند بده.
کسی که پارچهی خوبی میبافد، اگر یکی از رشتهها را بد به کار ببرد، تمام آن کار را خراب و ضایع میکند و زحمتش هدر میرود.
کنفوسیوس؛ حکیم چینی
یک اسب مسابقه که هر کیلومتر را فقط چند ثانیه تندتر میدود، بیش از دو برابر اسب مشابه میارزد. همان چند ثانیهی ناچیز تندتردویدن، ارزش نهایی را مشخص میکند.
جانهس
یک حلقهی سست زنجیر کافی است که همهی زنجیر را پاره کند.
پرمود بترا؛ روانشناس آمریکایی
آسیبی که از پر غاز به انسان میرسد، گاهی از آسیب چنگال شیر، بدتر است.
اسپانیایی
آخرین قطره، باعث لبریزشدن فنجان میشود.
انگلیسی
هر انقلابی، اول به صورت یک فکر، در ذهن یک نفر پدید آمده است.
هلندی
یک تکهگوشت فاسد باعث میشود تمام دیگ بوی بد بدهد.
چینی
یک شاخه گل مینا، ص 136 و 137
و به تعبیر حضرت پدرم، استاد اسدالله داستانی بنیسی _ قدس سره الشریف _ : آب گلآلود را باید از سر چشمه بست؛ وگرنه همهجا گلآلود میشود.
