![]() | |||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() | | ![]() | |||||||||||||||||||||||||||||||
|
به نام خدا اگر سطح کرهی زمین، صاف و هموار مىبود، پست و بلندى نداشت، تپه و ماهورى در آن نبود، کوهسار و درههایى در آن یافت نمىشد، آبهاى باران روى زمین مىماندند و به دریا نمىرفتند و در آنجا انبار نمىشدند، [چه پیش مىآمد و چرا چنین مىشد؟] زیرا در زمین سراشیبى نبود تا آنها به سویى روند، جوى شوند، رود گردند، [و] به دریا بریزند. نشانههایى از او، ص 35 و 36 چکیدهی این مطلب: صافبودن سطح زمین و نبودن پستى و بلندى و کوه و دشت و دره بر روى آن = ماندن آبهاى باران بر روى آن و جارىنشدن آنها به سوى دریا = تبدیل خاکستانها به باتلاق = 3. گندیدن آبهاى باران در سنگستانها = نوشتهشده در تاریخ: پنجشنبه 16/3/1387 به نام خدا گردش در چمن افسردگى را مىبرد و دل را باز مىکند. چرا؟ چون گیاهان، اغلب، رنگ سبز دارند. نشانههایى از او، ص 34 و 35 نوشتهشده در تاریخ: یکشنبه 12/3/1387 به نام خدا شاخههاى درختان، بیشتر یکنواخت مىباشند و باز و بسته نمىشوند؛ ولى انگشتان ما جمع مىشوند و باز و بسته مىگردند. نشانههایى از او، ص 23 نوشتهشده در تاریخ: چهارشنبه 8/3/1387 به نام خدا جایى را مىبینیم که چراغان کردهاند و آیینهبندان نَمودهاند [و] چراغهاى رنگارنگ را با طرز زیبایى در کنار یکدیگر قرار دادهاند. نشانههایى از او، ص 22 و 23 نوشتهشده در تاریخ: شنبه 4/3/1387 به نام خدا ساعتى را مىبینیم که به طور دقیق کار مىکند [و] وقت را خوب نشان مىدهد. نشانههایى از او، ص 21 و 22 نوشتهشده در تاریخ: سهشنبه 31/2/1387 به نام خدا نورافکنى را مىبینیم که روشنایىاش با روشنایى چندین میلیون شمع برابرى مىکند. آیا عقل باور مىکند که این خورشید عالمتاب و این نورافکن جهانافروز، بر اثر تصادف پیدا شده باشد و سازندهاى نداشته باشد؛ آن هم نورافکنى که میلیاردها بار از بزرگترین نورافکنهاى ساختهی بشر، بزرگتر و نورانى است؟ نشانههایى از او، ص 20 و 21 نوشتهشده در تاریخ: شنبه 28/2/1387 به نام خدا اگر پردهاى را ببینیم که منظرهاى زیبا به رویَش نقش شده و جنگل سرسبزى را نشان مىدهد؛ جنگلى که درختانش سر به فلک کشیدهاند، مرغان رنگارنگ بر شاخسارهایش در نوا هستند، آبهاى صاف در جویبارهایش از این سو به آن سو مىدوند، آیا وجدان سالم و باانصاف مىتواند بپذیرد که این منظرهی زیبا خودبهخود پیدا شده و نقّاشى ماهر و چیرهدست، آن را نساخته است؟! هرگز. پس چگونه وجدان سالم و باانصاف مىتواند بپذیرد که این جنگلهاى خرّم و زیباى جهان و این چمنزارهاى سرسبز و دلگشاى آن، و این پرندههاى رنگارنگ و خوشنوا، این رودخانهها، این آبشارها، این کوهستانهاى باصفا، این گلهاى رنگارنگ، [و] این شکوفههاى عِطرافشان، خودبهخود و در اثر تصادف پیدا شده و نقّاشى دانا و سازندهاى بسیارتوانا، آنها را نیافریده است؟ نشانههایى از او، ص 20 نوشتهشده در تاریخ: چهارشنبه 25/2/1387 به نام خدا امام علی بن ابیطالب _ علیه صلوات الله الملک الغالب _ در تعریف زهد و پارسایی میفرماید: «زهد و پارسایی به طور کلی بین دو کلمه از قرآن است؛ آنجا که خدای سبحان فرموده است: لکی لاتأسوا علی ما فاتکم و لاتفرحوا بما اتاکم (حدید، 23). کسی که بر گذشته افسوس نخورد و به آینده شادمان نباشد، همهی جوانب زهد را رعایت کرده است!» نهجالبلاغه، حکمت 439 بر آنچه داری در دست، شادمانه مباش وز آنچه از کف تو رفت، از آن دریغ مخور حکیمی را پرسیدند: «چندین درخت نامور که خدای _ عز و جل _ آفریده است و برومند، هیچ یک را آزاد نخواندهاند؛ مگر سروا را که ثمرهای (میوهای) ندارد. در این چه حکمت است؟» گفت: «هر درختی را ثمرهای معین است که به وقتی معلوم به وجود آن، تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همهوقتی خوش است و این است صفت آزادگان!» گلستان، باب هشتم؛ برگرفته از: هزار و یک حکایت اخلاقی، ص 554 نوشتهشده در تاریخ: پنجشنبه 8/1/1387 به نام خدا شیخ مرتضی انصاری _ قدس سره _ در مسافرتی که با برادر خود از کاشان به مشهد مقدس رفت، پس از آن به تهران آمد و در مدرسهی مارشاه در حجرهی یکی از طلاب منزل گرفت. روزی شیخ به همان طلبه، مختصرپولی داد تا نان بخرد. وقتی برگشت، شیخ دید حلوا هم گرفته و روی نان گذاشته. به او گفت: «پول حلوا را از کجا آوردی؟» گفت: «قرض گرفتم.» شیخ فقط آنچه از نان که حلوایی نبود، برداشت؛ سپس فرمود: «من یقین ندارم برای ادای این قرض زنده باشم!» روزی همان طلبه که پس از چندین سال به نجف آمده بود، به شیخ عرض کرد: «چه عملی انجام دادید که به این مقام رسیدید و مرجع شیعیان جهان شدید؟» فرمود: «چون من جرأت نکردم حتی نان زیر حلوا را بخورم؛ ولی تو با کمال جرأت، نان و حلوا را خوردی!» پند تاریخ، ج 5، ص 245؛ برگرفته از: هزار و یک حکایت اخلاقی، ص 555 نوشتهشده در تاریخ: یکشنبه 4/1/1387 به نام خدا آیا میدانید شترمرغ دندان ندارد و آنچه میخورد، میبلعد؟؛ پس خوراکهایی را که میخورد، چگونه هضم میکند؟! در معدهی شترمرغ، سنگهای گرانیتی کار گذاشته شده که به جای دندانهای دهان انجام وظیفه میکنند و موجب هضم غذا میشوند. آیا این سنگها را چه کسی در معدهی شترمرغ نهاده تا بدل از دندان باشد؟ آیا این سنگها از کجا آمده؟ آیا حرارت معدهی شترمرغ در این مدت متوالی (= پیدرپی)، این سنگها را حل نمیکند؟ آیا شترمرغ احساس سنگینی این سنگها را نمیکند؟ آیا از وجود آنها احساس درد نمیکند؟ جز او (= خدا) کسی پاسخ این پرسشها را نمیتواند بدهد. ماده که شعور فهم این دقایق را ندارد؛ پس نمیتواند دندان بدلی برای شترمرغ بشود. نوشتهشده در تاریخ: یکشنبه 5/12/1386 + آیا داراتر از این هم میتوان بود؟! به نام خدا همین که اسکندر، پادشاه مقدونی، به عنوان فرمانده و پیشوای کلّ یونان، در لشکرکشی به ایران انتخاب شد، از همهی طبقات برای تبریک نزد او آمدند؛ امّا دیوگنس (دیوژن)، حکیم معروف یونانی که در کورینت به سر میبرد، به او توجّهی نکرد. اسکندر شخصاْ به دیدار او رفت. دیوژن که از حکمای کلبی یونان بود (و شعار این دسته، قناعت، استغنا، آزادمنشی، و قطع طمع است)، در برابر آفتاب دراز کشیده بود. چون حس کرد جمع فراوانی به طرف او میآیند، کمی برخاست و چشمان خود را به اسکندر که با جلال و شکوه پیش میآمد، خیره کرد؛ امّْا هیچ فرقی میان اسکندر و یک مرد عادی که به سراغ او میآمد، نگذاشت و شعار استغنا و بیاعتنایی (به عظمت ظاهری) را حفظ کرد. اسکندر به او سلام کرد و گفت: «اگر از من تقاضایی داری، بگو.» دیوژن گفت: «یک تقاضا بیشتر ندارم؛ من داشتم از آفتاب استفاده میکردم، تو اکنون جلو آفتاب را گرفتهای؛ کمی آنطرفتر بایست!» این سخن در نظر همراهان اسکندر، خیلی حقیر و ابلهانه آمد. با خود گفتند عجب مرد ابلهی است که از چنین فرصتی استفاده نمیکند؛ امّا اسکندر که خود را برابر مناعت طبع و استغنای نفس دیوژن حقیر دید، سخت در اندیشه فرورفت. پس از آن که به راه افتاد، به همراهان خود که فیلسوف را ریشخند میکردند، گفت: «به راستی اگر اسکندر نبودم، دلم میخواست دیوژن باشم!» داستان راستان، ج 2، ص 85 و 86؛ برگرفته از: هزار و یک حکایت اخلاقی، ص 402 صائب! ز ناز دایهی بیمهر، فارغ است طفلی که با مکیدن انگشت خو گرفت! نوشتهشده در تاریخ: چهارشنبه 3/11/1386 به نام خدا مرحوم آیتالله العظمی سید احمد خوانساری بیماری زخم معده داشتند که احتیاج به عمل جراحی داشت. از طرفی ایشان سالخورده و از لحاظ جسمی ناتوان بودند و تحمل جراحی بدون بیهوشی نیز ممکن نبود. پیش از آن که عمل جراحی آغاز شود، ایشان اجازهی بیهوشکردن را به پزشکان ندادند (چون به نظر ایشان در صورت بیهوشی، تقلید مقلدینشان دچار اشکال میشد.)؛ از این رو به پزشکان معالج فرمودند: «هر گاه من مشغول قرائت سورهی مبارکهی انعام شدم، شما مشغول عمل شوید! من توجهم به قرآن است و در این صورت هیچ مشکلی پیش نمیآید!» (ایشان آنچنان به قرآن توجه پیدا میکردند که احساس درد نمیکردند.) همانطور هم شد و با تمامشدن عمل جراحی، قرائت سورهی مبارکهی انعام نیز به پایان رسید. مردان علم در میدان عمل، ج 4، ص 188 و 189؛ برگرفته از: هزار و یک حکایت اخلاقی، ص 41 نوشتهشده در تاریخ: یکشنبه 16/10/1386
| با پشتیبانی: پایگاه بنیسی
.......... شناسنامهی من ..........
.
رد پای امروز: 18 مجموع عابران: 16410 روش نمایش جدیدترینها: RSS
جستجو: گروه نرمافزاری بنیسی است و کپی ساختار و نوشتار آن، بدون اجازه و ذکر منبع، ممنوع!
........ مطالب بایگانیشده ........ زیبایی های خدا [5]
........ اشتراک در خبرنامه ........ نام: ایمیل:
. آدم و حوا
...
| ||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() | |||||||||||||||||||||||||||||||||